تلقین – inception
سال ساخت: ۲۰۱۰
محصول: آمریکا – انگلستان
کارگردان: Christopher Nolan
اطلاعات بیشتر

تلقین 2010 Inception

Oوقتی صحبت از فیلم تلقین به میان می‌آید، هزار توی بی انتهایی در ذهن مجسم می‌شود که بیننده با رغبت خود را در آن گم می‌کند و توهمی که فیلم القا می‌کند را به حقیقتی که در دروغ‌های فیلم پنهان شده‌است، ترجیح می‌دهد. برای بررسی این شاهکار غیر عادی و چند لایه نولان به دیدگاهی غیر عادی و چندلایه هم نیاز داریم. خود فیلم هم درست مثل داستان آن یک هزار تو است که لازم است ابتدا از راهروهای بیرونی و فریبنده فیلم بگذریم و بارها در جستجوی راهی به درون به بن بست بخوریم تا آن که بالاخره وارد بطن داستان آن شویم. ولی این هم بیشتر از دروغی زیبا و جذاب نیست و واقعیت و مفهوم حقیقی فیلم که پرده‌های ابریشمی داستان آن را پوشانده‌اند را باید در ورای آن جستجو کرد. تا جایی که به مرکز هزارتو برسیم و فقط آن زمان است که به درک درستی از تمام جنبه‌های فیلم می‌رسیم. در بیرونی ترین لایه ما به داستان مردی بر میخوریم که کارش دزدیدن اطلاعات از ذهن افراد به وسیله ورود به ناخود آگاه آنها در خواب است. او که به اتهام قتل همسرش تحت تعقیب است، تلاش می‌کند که به همراه گروهش در ازای القا کردن مطلبی به ذهن پسر سرمایه دار بزرگی برای نابود کردن میراث پدرش، به خانه‌اش در آمریکا برگردد و دختر و پسر کوچکش را دوباره ببیند. این طور هم به نظر می‌رسد که به انجام این کار موفق می‌شود و به خانه‌اش برمی‌گردد. اما گروه شش نفره آنها که از افراد کاملا متمایزی تشکیل شده نکاتی را در خود دارد که در مراحل نهایی برای درک فیلم راه مرکز هزار تو را به ما نشان می‌دهد که شرح آن در انتها خواهد آمد. اولین عضو گروه خود دی کاپریو است که در نقش محور آن است که تمامی عناصر دیگر به وسیله او به هم متصل و مرتبط شده اند. او تدارکات لازم برای ایجاد خواب را که توسط سایر اعضای گروه آماده شده در کنار هم می‌چیند و زمانی که وقت آن فرا رسید برای هر کسی مشخص می‌کند که باید چه نقشی را ایفا کند و چگونه باید آن را اجرا کند تا دروغی که باید بیننده خواب آن را باور کند در تمام مراحل و لایه‌های آن به بهترین و طبیعی‌ترین شکل القا شود. نفر دوم، تام هاردی، دزدی است که در اینجا، برنامه و مسیر کلی خواب را مشخص می‌کند. او پیامی که باید القا شود را به شکل مفهومی در هاله‌ای از احساسات می‌پیچیده و در جای درست به شکلی باورپذیر به فرد ارائه می‌کند. او از پیام، داستانی می‌سازد که نهایتا در عمیق‌ترین لایه‌ها در ذهن فرد احساسی ایجاد می‌کند که قرار است مسیر کلی تفکر او را معین کند. نفر سوم الن پیج است. دختری جوان که اولین بار است  این کار را تجربه می‌کند. او با توجه به داستان و مسیری که قرار است بیننده خواب در آن حرکت کند، صحنه های خواب را طراحی می‌کند و به فریب‌ها و دروغ‌هایی که قرار است بیننده در آن‌ها غوطه‌ور شود شکل بصری و محسوس می‌بخشد. جوزف گوردون لویت در اینجا پیشینه افراد را در می‌آورد و وقتی دیگران در خواب در حال بازی کردن نقش خود هستند، شرایط را به نحوی مدیریت می‌کند که همه چیز به درستی اجرا شود. دیلیپ رائو در اینجا در نقش شیمی‌دان گروه است که مواد لازم برای به خواب رفتن افراد را آماده می‌کند و تدارک القای خواب را انجام می‌دهد. اما آخرین نفر کن واتانابه است که مرد ژاپنی ثروتمندی است که هزینه لازم برای کار را تهیه می‌کند و خواب به خاطر سرمایه گذاری او انجام می‌شود.

در انتهای فیلم ما توتم دی کاپریو را می‌بینیم که می‌چرخد و ساده‌ترین سوال برای بیننده این است که آیا فرفره می‌افتد و در حقیقت دی کاپریو خواب است یا بیدار. این خود اولین دروغ فیلم است که حل آن ما را به لایه زیرین داستان می‌برد. هر کدام از شخصیت‌ها در فیلم توتمی برای خود دارد که با نسخه عادی آن در واقعیت فرق کوچکی دارد. در نتیجه فرد اگر در خواب کس دیگری باشد آن را خواهد فهمید. مثلا توتم تام هاردی ممباسایی (کلمه mombasa) با دو s است، در حالی که در واقع کلمه یک s دارد. اما توتم دی کاپریو فرفره‌ای است که در واقعیت هم می‌افتد و هر کس هم آن را تصور کند به صورتی تصور می‌کند که خواهد افتاد. پس توتم او سودی برای تمیز خواب و بیداری ندارد. در حقیقت فقط در ذهن یک نفر است که فرفره نخواهد افتاد و تا ابد می‌چرخد، آن هم همسر اوست. در حقیقت خود دی کاپریو به ذهن او چنین القا کرده بود و فرفره هم صرفا برای این است که او مطمئن شود در خواب همسرش نیست. در حقیقت سوال اصلی این است که آیا همسرش حقیقتا درست می‌گفته و او هنوز در خواب است یا نه؟ البته این سوال آن چنان هم بی جا نیست و نشانه‌های آن هم اتفاقات عجیبی است که در سطحی که ما آن را شاید از روی باورپذیری و تلقین کارگردان واقعیت می‌نامیم رخ می‌دهد. مثلا در جایی که ماریوت کتیلارد می‌خواهد خودکشی کند، دی کاپریو به او می‌گوید که آرام باش و بیا این ور. در حالی که همسرش در اتاق روبرو است و چنین چیزی ممکن نیست. یا مردانی که در قمارخانه در ممباسا ناگهان پی او می‌افتند و کن واتانابه که ناگهان سر می‌رسد و او را نجات می‌دهد. اما حتی اگر نخواهیم این موضوع که همه داستان از اول یک خواب بوده را بپذیریم، سوالی که هر بیننده در آخر فیلم از خود می‌پرسد همچنان پا برجاست. این که آیا دی کاپریو در آخر فیلم از خواب بیدار شده یا هنوز خواب است. اما مدارک آن موضوعاتی غیر از افتادن فرفره‌اند. در طول فیلم گفته می‌شود که وقتی افراد خواب می‌بینند، ناخودآگاه آنها فضا را پر می‌کند و به خواب شکل می‌دهد. در انتهای فیلم وقتی همه از خواب بیدار می‌شوند و واتانابه و دی کاپریو هنوز در فضای تهی هستند، ما می‌دانیم که معمار خواب یعنی الن پیج هم از خواب بیدار شده و در نتیجه طبقه‌های بالاتر خواب تهی مانده‌اند و زمانی که واتانابه در فضای تهی خود را می‌کشد، وقتی به لایه‌های بالا تر می‌روند، ناخود آگاه او فضا را پر می‌کند و طبیعتا تصور او این است که همچون ابتدا آنها در هواپیما هستند. بعد از فرود نیز دی کاپریو به نزد خانواده‌اش می‌رود که در آنجا هم ناخودآگاه دی کاپریو همه چیز را به تصویر می‌کشد. اما مدرک آشکار این ایده وقتی رنگ می‌گیرد که دی کاپریو بچه‌هایش را بغل می‌کند و پسرش به او می‌گوید که ما داشتیم خانه‌ای چوبی در کنار صخره می‌ساختیم که این همان خانه‌ای است که در ابتدا و انتهای فیلم، ما واتانابه را در آن می‌بینیم و نشانه تأثیر ناخودآگاه واتانابه بر خواب است. همچنین در فیلم گفته می‌شود که وقتی در خواب هستیم نمیدانیم که از کجا آغاز شده است و خود inception  هم از این قائده تبعیت می‌کند. اما چه ما این نگاه را قبول کنیم یا نه، باید پذیرفت که فیلم سرشار از دروغ‌ها و رازهایی است که فقط با حل آنها به حقیقت داستان دست خواهیم یافت.

اما در پشت این داستان زیبا و چند لایه حقیقتی پنهان شده است که جدا از همه این داستان پردازی‌ها است. در حقیقت وقتی پرده‌های وقایع را که روی اجزاء و شخصیت‌های فیلم را پوشانده‌اند کنار بزنیم متوجه می‌شویم که تمام این شخصیت پردازی ها و وقایع نمادهایی از حقیقتی هستند که در بطن فیلم تعبیه شده است ، و شاید خواننده تا این جا متوجه آن شده باشد. فیلم در بعد دیگر نمادی از خود فیلمسازی است. در فیلم ما بیننده‌ای را می‌بینیم که در خواب او جهانی به تصویر کشیده شده و او آن را باور می‌کند. آن بیننده ما هستیم که هر روز در خوابی که فیلمساز برای ما دیده است فرو می‌رویم، آن را باور می‌کنیم و پیامی را که در لفافه‌ای از احساسات پیچیده شده است در وجود خود قبول می‌کنیم. فیلمساز ما را در لایه‌های فیلمش غرق می‌کند و با دروغ‌ها و فریب‌هایش ما را احاطه می‌کند. همان طور که پیش می‌رویم و بیشتر در لایه های داستانی غرق می‌شویم با میل بیشتری فیلم را می‌پذیریم و احساسات خود را با آن هم‌جهت می‌کنیم. در آخر هم به فیلمساز بستگی دارد که ما را در واقعیت داستان بیدار کند و حقیقت را به ما بگوید یا در میان دروغ ها باقی‌مان بگذارد. در حقیقت این پیام تنها وقتی کامل می‌شد و به احسن وجه می‌رسید که بیدار یا خواب بودن دی کاپریو در انتهای فیلم معمایی بی‌جواب می‌ماند و نولان به خوبی از پس آن برآمده است. در این نگاه واتانابه تهیه کننده فیلم، تام هاردی فیلمنامه نویس، الن پیج طراح صحنه، دیلپ رائو مسئول تدارکات، جوزف گوردون لویت منشی صحنه و نهایتا خود دی کاپریو کارگردان است. اما زمانی که وقت ورود به خواب فرا رسید تمامی این افراد بازیگرانی خواهندبود که به وسیله کارگردان هدایت می‌شوند و هر کدام در جای خود نقش خود را ایفا خواهند نمود.

ما در inception سه بار شاهد تلقین هستیم. یک‌بار وقتی که اعضای گروه به سیلیان مورفی نابود کردن امپراتوری پدرش را تلقین می‌کنند. یک‌بار وقتی نولان به ما تلقین می‌کند که در انتها دی کاپریو بیدار است و آخرین تلقین، ماهیت فیلمسازی است که چگونه پیام و احساس به بیننده تلقین می‌شود. این سه تلقین سه لایه inception است که نهایتا ما را به مرکز هزارتوی نولان می‌رساند.

پخش ویدیو